حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

واکسن

1392/7/21 10:13
نویسنده : مامان سمانه
386 بازدید
اشتراک گذاری

16 مرداده. دیشب خیلی بهم خوش گذشت ...

مامانم صبح از خواب بیدارم کرد. من هنوز خوابم میومد.خمیازه دست و صورتم رو مامانم برام شست. شیرم رو خوردم. مامانم لباس خوشگلام رو تنم کرد.مژه من خیلی خوشحال بودم که می خوام بریم ددر. می خندیدم و با بابایی حرف میزدم. مامانم اومد و یه دوای بدمزه بهم داد. همچنان شاد و شنگول بودم که مامانی بغلم کرد که بریم. آخ جون ددر!!! 

توی بغل مامانم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه ی مامانی. اما گفتند دیر اومدیم و تموم شد. مامانم با مامانی من رو با مترو بردند پاستور. این اولین مترو سواریم بود. البته من خواب بودم همه ی راه رو.

روی تخت خوابوندنم. داشتم بیدار میشدم که مامانم زانوهام رو گرفت. ناراحت شدم، گریه ام گرفت.آقا دکتره به پاهام واکسن زد. دیگه دردم گرفت که پام رو جیز کردند. داشتم داد میزدم که یه قطره ای ریختند ته گلوم. گریه می کردم که مامانم بغلم کرد و بهم گفت که من شجاعم و بزرگ شدم. من هم آروم شدم و به حرف های مامانم گوش می دادم. بازم خوابم برد و چشم باز کردم دیدم خونه پیش بابایی بر گشتیم. برای بابایی گفتم چیکارم کردند. 

یادش می افتادم و دردم می گرفت، گریه می کردم.  مامانم بغلم می کرد و باهام کلی حرف میزد، قصه و شعر برام می خوند و من گوش میدادم و خوابم می برد. اون دوا بدمزه رو هم بهم می دادند و نمی دونم چرا بعدش خوابم می گرفت. خیلی تب نکردم و حالم خوب بود (خدا رو شکر). فرشته

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

بابا داود
19 مهر 92 22:40
سلام
واکسن که ترس نداره. حانیه و مامان و من که آرامش داشتیم.



خاله جون
21 مهر 92 2:14
قلبونت برم واکسن برای سلامتی آدم خوبه ویتامین داره
خاله زهرا
22 مهر 92 19:19
تازه مامانت می گه از وقتی واکسن زدی بغلی شدی ، قربـــــــــــــــونت برم
زنمو انسیه
24 مهر 92 1:22
عزیزم اشک من هم درومد.
خاله فاطمه
25 مهر 92 12:19
عسیسم دردت اومد؟عوضش مریض نمی شی
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد