واکسن
16 مرداده. دیشب خیلی بهم خوش گذشت
...
مامانم صبح از خواب بیدارم کرد. من هنوز خوابم میومد.
دست و صورتم رو مامانم برام شست. شیرم رو خوردم. مامانم لباس خوشگلام رو تنم کرد.
من خیلی خوشحال بودم که می خوام بریم ددر. می خندیدم و با بابایی حرف میزدم. مامانم اومد و یه دوای بدمزه بهم داد. همچنان شاد و شنگول بودم که مامانی بغلم کرد که بریم. آخ جون ددر!!! 

توی بغل مامانم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه ی مامانی. اما گفتند دیر اومدیم و تموم شد. مامانم با مامانی من رو با مترو بردند پاستور. این اولین مترو سواریم بود. البته من خواب بودم همه ی راه رو.
روی تخت خوابوندنم. داشتم بیدار میشدم که مامانم زانوهام رو گرفت. ناراحت شدم، گریه ام گرفت.
آقا دکتره به پاهام واکسن زد. دیگه دردم گرفت که پام رو جیز کردند. داشتم داد میزدم که یه قطره ای ریختند ته گلوم. گریه می کردم که مامانم بغلم کرد و بهم گفت که من شجاعم و بزرگ شدم.![]()
من هم آروم شدم و به حرف های مامانم گوش می دادم. بازم خوابم برد و چشم باز کردم دیدم خونه پیش بابایی بر گشتیم. برای بابایی گفتم چیکارم کردند.
یادش می افتادم و دردم می گرفت، گریه می کردم.
مامانم بغلم می کرد و باهام کلی حرف میزد، قصه و شعر برام می خوند و من گوش میدادم و خوابم می برد.
اون دوا بدمزه رو هم بهم می دادند و نمی دونم چرا بعدش خوابم می گرفت. خیلی تب نکردم و حالم خوب بود (خدا رو شکر). 



واکسن
